نمیدونم منصور حلاج رو میشناسید یا نه ؟ ایشون یکی از بزرگ ترین عرفای دین اسلام بوده که به دلیل نادانی دینی و جهالت و فقر فکری جونش رو برای عقیده و اعتقاداتش میزاره :

میگن منصور حلاج اونقدر در ذات احدیت غرق میشه و در سیر و سلوک و اسفار پنجگانه  وارد میشه که خودش رو جزئی از حق میبینه و اعلام میکنه اناالحق ( به معنی فارسی یعنی من خدا هستم )

در باره اسفار پنجگانه  هم یه توضیحی بدم : میگن در سیرو سلوک و رسیدن به ذات احدیت ۵ سفر وجود داره :

۱- اول سفر خود در خود : یعنی خودشناسی . . . باید اونقدر با تهذیب نفس و استغنا و رسیدن به توحید واقعی در خود به سفر بپردازی تا خودت رو بشناسی .

۲- دوم سفر از خود به خلق : وقتی از سفر اول سربلند بیرون اومدی ! باید در جامعه و خلق خداوند به کنکاشت و سیرو سلوک اقدام و خود رو آماده برخورد با ناملایمات اجتماعی و اخلاقی جامعه و هضم اون در خود بپردازی

۳- سوم بعد از بیرون اومدن از آزمایش سفر در خلق شما باید از خلق به حق سفر کنی . . .  در این مرحله شما مورد لطف الهی قرار داری و خدا رشته ارتباط رو برای شما وصل میکنه و در طول کلیه این اسفار باید ریاضت و شفقت رو باهم هم راه کنی

۴- چهارم : سفر حق در حق . . .  یعنی در لایه های علم و معرفت الهی و عوالم بالا در خود خدا به کنکاشت و مراغبه بپردازی

۵- واخرین سفر : سفر از ذات احدیت و رجوع به خلق خواهد بود . . . در این مرحله اونقدر به پاکی و زلالی ی ذات الهی رسیدی و در اون شنا کردی و پرورش یافتی که به اصل خویش که ذات احدیت و یگانگی هستش رسیدی . و اونجاست که شما غرق در خدائی و میتونی بگی اناالحق ( یعنی من جزئی از خدا شدم )

برگردیم به داستانمون : منصور حلاج یه رفیقی داشته که در جریان فکری و سفرها و سلوک و عرفان اون بوده و به عنوان مرید تو دست و پای منصور میگشته تا چیزی یاد بگیره .

زمانی که منصور ندای اناالحق سر میده ، تعدادی از علمای نادان و ظاهر بین و کوتاه فکر اون موقع به منصور حلاج انگ خروج از دین و ارتداد میبندن و درخواست محاکمه و سنگسار اون رو میکنن. . .

منصور زندانی میشه و روز قضاوت ، قاضی از اون میپرسه تو از دین خارج شدی ولی با شناختی که من از تو دارم و میدونم که آزارت به کسی نرسیده اگر استغفار کنی تو رو میبخشم .

منصور لبخند میزنه . . .  قاضی این موضوع رو استهزاء محکمه دونسته و دستور سنگسار کردن اون رو صادر میکنه .

روز موعود برای سنگسار کردن منصور فرا میرسه ، مردم نادان و ازخدا بی خبر فوج فوج به میدان شهر نزدیک میشن و آماده اجرای حکم . . .  هر کس به توان خودش سنگی به طرف حلاج پرت میکنه و منصور بازهم لبخند میزنه . . .  تا اینکه یه نفر یه سنگ کوچیک به سمت منصور رها میکنه و منصور شروع میکنه به گریه کردن . . .

قاضی جریان حکم رو متوقف میکنه و میگه اینجا مردمان زیادی به طرف تو سنگهای خیلی بزرگ تر از این پرت کردن ، تو خندیدی . . .  این مرد یه سنگ کوچیک به سمت تو پرتاب کرد . . .  چرا گریه کردی ؟

گفت این مرد همون مرید من و کسی هست که میدونه من چی میگم . . .  و باز هم اومد با جمع حاضر هم قدم شد . . .  من برای خودم گریه کردم / این مردم اگر منو با سنگ زدن ؟ نمیدونن من چی میگم ؟ ولی این دوست من ؟! میدونه من چی میگم و اون سنگ رو به سمت من رها میکنه . . .

از این سوختم که عرفا و سیرو سلوک و تفکرات انسانها چقدر کوتاه و کوچکه . . .

خلاصه حکم اجرا میشه و منصور حلاج کشته میشه ولی اسمش تا امروز هنوز هست و رفتارش و انسانیت و گفتارش . . .  اما کمتر کسی از حاکمان و اغنیا ء و مردم ساده لوح اون زمان اسمی بمیان میاره

خوب این داستان ، به نظر قشنگه ولی هیچ کس در این زمونه به اون فکر نمیکنه . . .  و اینکه ایجاد تشابه و قیاس اون با افراد حال حاضر تقریبا غیر ممکن ...

ولی منم یه دوستی داشتم که میدونست من چی میگم ولی با تبر گردن منو زد . . .  میدونست دوسش دارم و آخرتش برام مهمه و بارها و بارها باهم در موضوعات مختلف عوالم بالا باهم بحث و بررسی کردیم و لذت بردیم از مصاحبت با هم . . .  و زنگ خطر رو من براش به صدا در آوردم و صدتا دلیل و مدرک که از دنیا بکن و این روزای آخر رو سعی کن خونه آخرت رو آباد کنی نه برج و بارو برای دنیا . . .  ولی دوستم متاسفانه از دست رفت . . .  گریه کردم به خاطرش . . .  اونقدر کوچیک فکر کرد که من شدم صد راهش و و گفت : چرت و پرت میگم.  به همون خدای واحد ، من از ریشه مشکل داشتم و خودم آدم بدی بودم و هستم  . ولی وقتی یه نفر رو جلو چشمات بت قرار میدی و به اون اتکاء میکنی . . . حیف اون معصومیت و اعتقاد از دست بره . با رها گفتم اون املت و لوبیا شرف داره بر تیهو و کباب و برج و بارو . . .  اخلاقیات خیلی قشنگه . . .

الان هم هزار تا حرف و حدیث میزنن در باره من ولی خود همین دوستمون از همه بهتر میدونه چی بوده و چی شده و همه این حرفها رو کذابان و نظر تنگها دارن در میارن . . .  چرا تا زمانی که من اونجا بودم کسی هیچ حرفی نزد ؟

 میگن بلا تشبیه یه سگی اومد به شیر گفت بیا کشتی بگیریم . . .  شیر گفت نه من با تو کشتی نمیگیرم !!!!!!! سگ گفت در میان سگان من اعلام میکنم که فلان شیر از من ترسید و با من کشتی نگرفت و آبروت رو میبرم !!!!!!!!!! شیر گفت : بین سگان اگر منو شماتت کنند بهتر که بین شیران حقیرو کوچک بشم از این که با سگی کشتی گرفتم !!!!!!!!!

من الان کارم ۱۰۰۰ برابره و وضعیتم هم مشخص نیست . . . ولی خدا رو شکر میکنم که اعصابم رو به دست کسی برای بازی ندادم و هر روز شاهد رفتار کودکانه بعضی افراد نیستم

خوب در این بین سگان هم هر چی دلشون میخواد بگن . . .  در انجمن شیران ،  رفتار موجود قابل قبول نیست .

به قول گاندی اگر دیدی دشمن زیاد پیدا کردی بدون تو کارت موفقی . . .

بلا تشبیه من احترام میزارم به گذشتم و دوستانم و حتی بدخواهان و چهره های نه چندان خوشایند و این نوشته ها به  هیچ عنوان حتک حرمت و مخاطب خاص نداره ..... اگر من بد بودم و بد هستم . . . . تو خوب باش  ( من از گنهکار بیزار نیستم از گناه بیزارم )

یا حق